کژال

ادبی فرهنگی

همکاری بنده و حضرت حافظ

عنوان:بوی گندم


گوهرش از صدف کون و مکان بیرون بود

طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

فیض روح القدس این بود که این فاحشه را

دیگران هم بکنند چون که مسیحا می کرد


از کران تا بکران هرزه زنان بسیارند

از ازل تا به ابد شهوت درویشانست

خسروان قبله ی حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشانست


زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

تا گلو از تب فریاد شما ها خالیست

در به گا رفتن ما بر دگران شکی نیست

که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست


من ازاین شعر....ازاین شعر چه می خواهم زن؟

آلت اندر کف این قافله بیماری و درد

غیرتم کشت که محبوب جهانی اما

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


تو و این خاور منحوس میان بدنت

بی پناهی بکند برده ی بازار تو را

تو اگر نیکی اگر بد ، چه فرقی دارد؟

هرکسی  می درود عاقبت کار تو را


تو به نون تن خود نان شب آوردی و او

به الفبای تنش غائله ی سرد زِنا

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

کمر کوه کمست از کمر مور اینجا


وقت چاپیدن و گاییدن قشر ضعفا

مزرع سرخ فلک دیدم و داس مه نو

جاودان باد در این خاک صدای مردی

(بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو)


ساسان رادفر


+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت10:6توسط سارمان | |

 

 

ماهیان فقیر برکه ی ما

همنوایان داروگ شده اند

بچه ی شما اسب های اصیل

مال ما توله های سگ شده اند

 

مال ما توی سگ سرای ویرانه

پشت تفسیر پنجره مردند

استخوان دنده های خدا

به دهان گرفته می بردند

 

وسط فقر و گریه روییدیم

مثل کوههای از دره

بین ما و خوشبختی اما باز

ارتباط درخت با اره

ارتباط کلبه با بهمن

مثل پنجه روی هفت تیرم

شاید این جمجه را گلدان

بچکان.....نه کلیشه ای شده است

 

از دل برگ های سیگارم

می پرد کلاغ های سپید

روی لبهایم آتش پاییز

طرح هق هقی دوباره کشید

 

که تو را چگونه گم کردم

بین زنجیره های انسانی

ابروان تو را که کوبیدند

پشت پنجاه تومانی

سر در چشمهای تو را

می گذشتم دوباره از آغاز

مردمکهای تو چشمانت

جمعه ها برای نماز

مومنند هنوز آدمها

به تو از شعر های غمین

روی دیوار این ندامتگاه

بند پانصد و دچار اوین

 

من لگدمال چشمهایی که

خود لگدمال گریه ها شده است

(لیغه ی ابر در مرکب شب)

چشمهایت خدا شده است

 

تن برفی نازکت بانو

ای که چشمهایت معطل و مست

مچل درخت و برگها نشوی

که بهار منتظر مرگ است

 

گوشه ی انفرادی لبهات

یک شبی قرار می میرم

(من خودم تورا و خیلی را

با وطن اشتباه می گیرم)

 

ساسان رادفر

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت11:44توسط سارمان | |

زندگی رشته رشته در سرت ریشه

هرزه می شود درخت و سرمایت

لخت می کند کلاغ ها بکنند

لانه در میان پاهایت

 

من هنوز از همیشه زندانم

قد و قامتش مترسک.....

باز

مرد بود و غیرتی اما

به میان پای خود شک......

باز

 

از ظرافت تنت نه تبر

از تن تو ساز می سازند

از تنم برای قلیان ها

آلتی دراز می سازند

 

تا که ملا و خان بکنند

پشت پرده ی خطاپوشی

از ملات کهنه ی سلطه

مسجد شاه را بنا پوشی

 

باز از ولایت اعلی ، حضرت بلاد پاییزی

نقش چلغوز های قاجاری

هنر کمال تبریزی

 

عکس روی تنگ قلیان و

قدرت قران سلطان و

شب به شب منارِجنبان و

سوگلی شاه ، حیران و

قبله ی هزار دستان و

سرِ ما درون قرآن و

قمه ی کلفت داش آکل

لای سینه های مرجان و

ذهن من درون زندان و

پشت سیمان جمجمه ام

شیهه می کشند توی سرم

روی تاریخِ له شده ام

 

گوشه ی خیال زندانی

یک زن  و کتاب ممنوعه

گریه بر قبور خالی تا

لولیتا حسن و محبوبه

 

اسب های جنون آزادی

مادگان به زورگا رفته

تیغ و خون زیاد و گرمابه

چون حنا به منتها رفته

 

تا که در عرق سگی هامان

کرم کفش شاه می لولد

در تکیلای کهنه ی تاریخ

چشم من دوباره می گوید

 

زخم لای استخوان هایم

لای موهای گیلکی ات

می توان دید جنگلی ها را

لب به لبهای تلخکی ات

 

من سیاه مست و زندگی مست و

هوش می رود نبض....در گیجی

سوتین...قطار...بی کسی ات

زندگی تلخ تدریجی

 

می دهم بزرگ بنویسند

چشمهایت خدای آبادی است

که خطوط لبانت همواره

"مرز های سپید آزادی است"

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت22:10توسط سارمان | |

سگ پاچه خوار نان آور

گرگ و زوزه های درد آور

گله بی حصار و بی چوپان

نئشه از بهار بی باور

 

شرح بی غروری بهمن

گرگ های عاشق تیر و

کثرت همای بی فیلتر

توی مرداد های دلگیر و

 

باغبان به باغ خون میداد

تا درختان تبر در آوردند

به برادران قصه قسم

که شغالها سگ زردند

 

هفتِ گاو فربه می خوردند

هفتِ انگشتهای لاغر را

هفتِ پای زنی که بالا برد

هفته های مرگ شوهر را

 

باغ سرد از کلاغ پرپر ، پُر

جنگل از خبر تهی ماند و

انقلاب را ساده دزدیدند

از مترسکی که ترساند و

 

تیشه بر پیانوی فرهاد

چادری که دور شیرین بود

انتهای قصه درد آور

غم این شکست سنگین بود

 

ای وطن مرا زمین زده اند

نوکرانی که سر در آورده

که تورا به بیوه گی بردند

شوهران کمر در آورده

 

این بیابان چه عزتی دارد؟

که به این سکوت تن داده

پسرت خمار می سوزد

دختر از نجابت افتاده

 

ما نه کاوه نه بابک و آرش

نه سیاوش نه رستم زالیم

پوچ و غارتگریم و دریوزه

اگر از زمانه می نالیم

 

هرچه داده ایم خود کردیم

هرچه کرده ایم خود دادیم

 از تن چالهای مشروطه

ته چاه سلطه افتادیم

 

 

سگ زرد ، برادر کهنه

من شغال هم وطنم

سگ پاچه خوار نان آور

از گرسنگی که می شکنم

 

چند پیکی شراب می خورم و

میروم به خاطرات قدیم

بچه گرگی که ما دوتا بودیم

توی باغ سرد عقیم

 

به خزان بگو که فهمیدیم

به تمام کهنه باور ها

حک بکن به قلب مادر ها

روی قبر بی برادر ها

 

نه همین سرای می ماند

زیر پای سفلگان هرگز

نه بر این غلاف می زنگد

خنجر نهانمان هرگز

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت15:23توسط سارمان | |

زل می زند به اینه وآهی شبیه تو        این زن به دردخودش تکیه می کند

یک عالمه به خودش فحش می دهدو     اندوه مرگ توراگریه میکند

یک شب به سازدلش کوک می شدی   امشب به سازدلت کوک می شود

می خندیومی گریدواحساس می کند    درانتهای دلت متروک می شود

حالا به عشق خودش فکرمیکند    چشمان سردتورااقرارمیکند

تنهاییش به غزل ختم میشدو     بودن کنارتورا اصرارمی کند

دیگرتنش به تنت لمس نمیشود   حتی خیال امدنش لمس نمیشود

آذربه حال خودش بهمن به حال خودش   اینجانبودکسی لمس نمیشود

سحرالوندی

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت18:38توسط سارمان | |

ارث

 

 

در عروض و اراضی خان بود

همه چیز در تو پنهان داشت

پدرت را سوارها بردند

مادرت به عشق ایمان داشت

 

مادرت را که قابله کشت

قابله طبیب دهکده بود

پسر خان به روی بازویش

عکس چشم تو را زده بود

 

اسب ها به شیهه ی خون

حال و روز مرا سراییدند

زندگی تو را فنا دادند

روزگار مرا فناییدند

 

شاعر از تفنگ و ارث پدر

از جلال و شکوه خان زاده

از تپانچه ای که صد سال‌ ِ

این همه زمین به خان داده

 

واژگانی به حلق مردم داد

خلق را به مصدر کردن

ارث ما که شاعرانه نبود

شعر یک کلنگ و گاوآهن

 

شاعرانه یعنی شمع

البته شب زمستانی

البته درون یک کلبه

زیر کرسی بدون شومینه

تک و تنها درون رویایت

اگر از وزن هم بیرون زد

باز در اراضی خان ریخت

وقت رفتن که گریه می کردی

اشک تو کجای ایوان ریخت ؟

 

پیش پایت به سجده افتادند

پیکر مناره ها چون پل

مست ها به خفت آشفتند

الکن از نگاه تو الکل

 

بعد از این محال میگیرم

دست های نا صبور تورا

گرچه مثل تارها بزنم

شور اشک های شور تورا

 

بوی موریانه کلبه را خورد و

شعر بودی....شبانه میرفتی

داشتی سفر.... مرا نبوسیده

به کدامین بهانه میرفتی

 

خواستم به باورت برسم

باورت را قطارها بردند

گریه از عروض جبری بود

شهر از عروض خان خارج

#

آه بانو...

هنوز می فهم

بغض می کنی ولی نمی گریی

عینکت را بخار می گیرد

مثل یک دریچه در باران

از نگاه هرزه پا خورده

ردپاها مکررأ به زمان

جلوه میکرد و طعنه ها میزد

چشم تو به قالی کرمان

 

شهر را که زیر و رو کردم

کافه بود و کوچه و کمبود

روی بازوان بورژوازی

تتوی چشم های تو بود

 

درد ما به درد کسی نخورد

دست های که را تو می گیری ؟

جمع کن به دهاتمان برویم

گریه کن..... زیر بغض میمیری

 

 

                                                                                                                                                                                                     ساسان رادفر

 

+نوشته شده در شنبه دوم دی 1391ساعت17:4توسط سارمان | |

شهردرکافه میسوخت و

فنجان من داشت طرح زنی درآغوش توترسیم می کرد...

نعش خیابان برآسفالت شب کشیده میشدوشب درغبارگم می شدو

مردی با لبخندی اثیری در بارانی خیسش...

مردی کز زندان سرداخوان گریخته بودوداشت میرفت

تا آستانه ی دلتنگی فروغ...

مردی که داشت تمام می شد...

.

.

.

ماه درمه غرق بودو

شهردرکافه می سوخت و

فنجان من داشت طرح زنی در آغوش تو ترسیم می کرد...

سحرالوندی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت17:27توسط سارمان | |

ارتفاع کاج ها مرابه وسوسه ی تلخ تهوع می کشاند

به پچ پچ چشم هایی که درسکوت محو می شوند....

باید فراموش کنم....

دیروز به مخابرات زنگ زدم

بایدتمام خط هایی که ازمن به تو ختم میشوندرامسدودکرد..

.

.

.ازکسالت خیابان بی زارم

کودکی درگوشم فریادمی زند همشهری سلام

بفرماییددموکراسی باطعم تازه ی مردم سالاری!

کلمات قلمبه ای که بااکراه دردهانش می چرخدتاعلاجی باشدبرای هضم گرسنگی اش

ازکسالت خیابان بی زارم

از کرم های بی مصرفی که دردکه ی روزنامه فروشی ذهن مرا می خورند

آدم هایی که انگشت بر دهانشان گذاشته وآهسته ازکنارت می گذرند

ازلب های متحوش قرن که انتظار مکیدنت را می کشد

کابووس هایی که باکفش های توهرشب به خوابم می ایند...

بایدفراموش کنم

کفش هایت را برداربایدبایستم!

وفکرکنم

"زنگ ها برای چه به صدا درآمدند"

سحرالوندی

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت10:34توسط سارمان | |

به کوچه برو

بگذار سرما بخزد لای لباسهایت.....

دستهایت را بگشای

کلاغ های بالای کاج

لانه کنند میان گشایش انگشت هایت

ارامشی که در هیچ گشایشی نخواهی یافت

بادی که گریبانت را گرفته دراین اتاق نخواهدوزید

باید گریخت ازمرگی که چون طاعون روح تورابه سردابه کشانده...

.

.

.

سیگارت را روشن کن

به کوچه برو

بگذارسرما بخزد لای لباسهایت....

سحرالوندی

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت11:46توسط سارمان | |


توی گرمابه جای اصلاح است

خون به خون رگ به رگ به نسل امیر

سالها خلاصه می کردند

زخمی زمین نشسته به تیر


به نقاب کلاه پهلوی ات

سایه را نگه نخواهی داشت

از درخت وتبر و مرد کهن

کودکی نهال نو می کاشت


پنجه ی برگ های پاییزی

خوش به جان خاک افتادند

عده ای رو به آسمان به دعا

عده ای سینه چاک افتادند


زیر بار تن زمستان ها

نیمه های آذر افتاد و

مثل کوه آتشین جگری

به سکوت اگرچه تن داد و


با همه دردهای کهنه ی خود

تو مقلد غروب دیوثی

کفن شاه رفته هنوز تر است

دست های که را تو می بوسی؟


از خیابان چه انتظاری بود

خانقاه خماری و خون بود

پر کن از نفس سرنگت را

خسرو شب نشین هامون بود


از خیابان چه انتظاری بود

که کنارتان قدم بشوم

به سکوتتان اضافه و بعد

با گلوله گرچه کم بشوم


من غرور اجازه ام داده

پشت فقر امتیاز را بکنم

از لج آدم و سیب و زنش

بغض باشم ، پیاز را بکنم


فحش می شوم به تمام تنت

بعد ازاین به خوا...به خوا...به خواری ها

سرنوشت ما همیشه مثل اسیر

بسته شد بگا ...بگا...بگاری ها


فاجعه اتفاق می افتد

مثل سرما خوردگی کاپشن ها

مثل بی دفاعی مردم

مثل بمب در میان ژاپن ها


فاجعه خود جهیزیه است

بخت دختران پایین شهر

بعد هشت سال جنگ و بدبختی

جام شوکران به دست ....


فاجعه یعنی فهم تو از دین

خاطرات مجید توی اوین

گیر کردن عبای آقا ها

لا به لای درب های لیموزین


فاجعه خود خود توبه

توی شعرهای عسجدی است

قبل اکران جمعی پرده

فاجعه سکس های مقعدی است


بعد ازین تن درخت شهید

دسته ی تبر نخواهد شد

در دفاع از حقوق خانم ها

بچه ای پسر نخواهد شد


من غرور اجازه ام داده

زخمی زمین نشسته شوم

بچکان 18 تیر وسوسه را

بچکان به نام نون و قلم



ساسان رادفر


+نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت15:0توسط سارمان | |

آوای غمگینیست

ازین شهربرخواسته....

اندیشه هایی که از پل پرت می شوندو

 ریسمان عدالت گریبانشان را می نوازد...

آوای غریبیست..

ازین شهربرخواسته

زنی که هرشب هوای آزادی را در رگ هایش تزریق می کنندواو هرشب بااشک میمیردو میمیردومیمیردو....

صبح نبضش با آهنگ خون تو میزند

زنی که تنش را تبعیدکرده به سلول های تنت...

آوای غمگینیست برخواسته ازین شهر

باورنمیکنم....

بت هایی راکه خود با دست های خود شکستند

بنا کردند وبه طواف رفتند

دوباره کعبه ای و

خدایی ازنو....

خدایی بادست های سترگ

 خدایی که پیچیده در عبای ابریشم

خدایی ازجنس من از جنس تو....

افسوس...

افسوس که خنیاگری بیش نبود

اوراکه ستودیمو بردست های امینش عشق را به امانت گذاشتیم.....

سحرالوندی

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت10:30توسط سارمان | |

تمام شب به چشم های عروسکی مردی چشم دوختم 

که عمری برق چراغ های شب را دزدیده بود...

شب من در بهتی سرد خرد میشدو

صدای شکستن استخوان هایش 

چشم های خواب مرا بیدار میکرد

تمام شب میان اشک هاولبخندها... 

وقتی زمین ازدروغ بارور میشدوایمان های تهی

 سراز هستی الوده اش بیرون  می اوردند

خداوند من درمن کودکی  افرید

به صداقت نداشته ی مردمانش

کودکی که درچله ی بلندترین شب افرینشش برای ابد

درشب اشک هاولبخندها دفن شد..........

 سحرالوندی

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت18:22توسط سارمان | |

ان قدر دور شده ای ازمن که این روزها  

بین عکس های سیاه وسفید جستجویت میکنم

ان قدر دورتر که شاید عجیب نیست

اگر فردا باستانشناسی تورااز دل خاک بیرون بکشد

وزنی را در کنارت زنده به گور....

سحرالوندی

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت10:3توسط سارمان | |

ایستگاهی....شانه ی مردانه ات را می فروشی

از جنون سر می روی ویرانه ات را می فروشی

ارمنی تر میشوی با شیشه های خاک خورده

چند پیکی میزنی میخانه ات را می فروشی

با خودت بیگانه ای مانند کامو در دیارش

شهر طاعون می شود بیگانه ات را می فروشی

در درونت عشق این دیوانه میروید ولی تو

پیش هر پتیاره ای دیوانه ات را می فروشی

عاشقی یعنی تبادل،مست،تنهایی،تحمل

شانه اش را می فروشد ، شانه ات را می فروشی

من زمستان باغ را با گریه می مانم مهاجر

تو ولی طاقت نداری لانه ات را می فروشی

اولین باران دلم میگیرد اما بی کسی را

خوب می خوانم قناری خانه ات را می فروشی؟

بی شک امشب بغضم و باور به باریدن ندارم

ساعتی چند است مسافر؟ شانه ات را می فروشی؟


ساسان رادفر

+نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت0:54توسط سارمان | |

بهار

سرمای سوزان مغز استخوان را می نوردد و دردی جانکاه اعماق وجود را ٬

یادت تمام خاطرم را به صلابه کشیده و روحم را ٬

بهار آن سال را یادت هست ؟

بهار

     ابرهای سیاه بر گرده ی زمین سنگینی می کنند چون خواب که بر پلک ها ٬

بهار

     توبه ها می شکند٬ پیوندها می گسلد و دل ها به یادی در ناکجای زمان خوشند٬

بهار

    سبز٬ سبز٬ حالت تهوع٬ تهوعی غیر قابل کنترل٬

عمریست به سیاهی خو کرده ام به کهنگی به گوشه ای چرک و رختی ژنده 

و باز بهار ٬ آه ه ه ه ه ه چقدر دلم هوای پاییز را کرده است.

             

                                                                                                         آرمان صدیقی 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت2:49توسط سارمان | |

 

پشت آن دیوار های آجری, که هیچ کس را چون من

ماوا نبودند هرگز

من پیکر عریان عشق را دیدم

 

و با نخستین جمله طعم حلال ترین زنای محسنه ی تاریخ را من؛

 با همسر پاییز, با بهار, با چشمانش, چشیدم.

 

و هنوز جای سنگ ریزه های مجازات بر آلت این جرم؛

بر قلبم ذق ذق می کند.

 تمام روز های سال متحصن به داد خواهی شوریده اند

و تمام ثانیه ها به زجر آورترین سیما ها در گذرند.

 

پلک بر هم نهاد و عمریست که به تنهایی در بیدادگاه زمان به باز خواست ایستاده ام.

                                                    

                                                                              آرمان صدیقی

 

 

 

  

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت1:13توسط سارمان | |

درد با سرمای خفته در اندام عاصی ام آمیخته

با خیال کسی هم آغوش

در مرداب شب می روم فرو

معصومیت پشت پلک ها می لغزد

امشب تمام کودکی ام در تو میرود به خواب

امشب که بسان آهو در آغوش گرگ افتاده ام...

نفس بکش

نبضم به ساعت نفس هات

نفس بکش

آتش بگیرد تمام تنم

آیدای در ایینه بودن کافیست

این دشنه را از دیس خون بکش

نفس بکش

آتش بگیرم چنان فروغ در گلستان کسی...

آتش بگیرد تمام کناره ها

این پیاده رو امتداد ذهن مغشوش زنیست که تمام سادگی اش را

در یک شب بارانی در بستر وابستگی یک مرد جای گذاشت....

سحر الوندی

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت10:7توسط سارمان | |




یک آسمان سفید دو ماه خرمایی

چشمان تو گفتن دیگر نمی آیی

دیگر به دستانم حسی نداری و

من را نمی خواهی من را نمی خواهی

من جای جای دلم زخمی و چرکین است

نفرین به هر چه غزل نفرین به تنهایی

دست ازسرم بردار اینجا که الکل نیست

مستی نمی آرد یک استکان چایی

وقتی اتاق من پر می شود از تو

یخ می کند به سرم عطری اروپایی

گویی تمام جهان آواره می گردد
 
حتی زنانگی یک لنگه د
مپایی

حتی شکستگی این آیینه با من

پاشیده بعد از تو هر تکه ام جایی

پاشیده بعد از تو در فصل سردی که

قلبی که بهمن ماه در دست مردی که

دارم قدم به قدم هی دود می شوم و

چیزی نمانده دگر وقتی که می آیی

من جای جای دلم بوی تو را دارد

از بس که مستی و از بس که زیبایی

من جای جای دلم بانو خداحافظ

بعد از تو میمیرم اما به تنهایی

میمیرم و دنیا هرگز نمی فهمد

این مرد جان داده هر چند سر پایی


ساسان رادفر

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت15:25توسط سارمان | |

 

 

 

وناگهان عشق

طلوع زنی از انتظار ذهن کسی

و خوب می شود دست دردناک یک شاعر

و خوب یعنی حضور

عطر در حوالی گل

غروب حوالی کوه

نگاه حوالی چشم

دو لب حوالی هم

و هرم نفس زدنت کنار شقیقه ی من

چه زود می گذرد آنچه جاودانه خواهد شد.

#

من از نگفته های تنت هزار شعر نانوشته ام

چه الفتی دارند نگاه ها با روح

که یاس مانوسی است میان چشم تو و نگاه امشب من

من از نبودن تو چه سخت بی درکم

بسان تنفس در خیال یک مرده

بسان سردردی که سومین فصل زمین به خاطرش مانده

و از نبودن تو چقدر میترسم

چنان که دیوانه از کابوس قرص کامل ماه

چنان که زندانی از بوی یک زنجیر

و زنجیر توهم است

و کابوس توهم است

و عشق توهم است

توهمی مزمن

طلوع زنی در انتظار ذهن کسی

 

ساسان رادفر

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت21:3توسط سارمان | |

هزار سال هم اگر بگذرد

دلتنگی ازین اتاق رخت بر نمی بندد

هنوزهم که نگاه می کنی ایوان هوای باران داردو دلم

هوای تو

به کوچه نیا هنوزهم شبیه خاطراتمان

برف می اید...

پلک های حنجره تر است

هنوز هم درین اتاق

زنی گریه می کند...

اصلاْ چه فرق می کند بودنت یا نبودنت 

وقتی نفس های من همه

از عطردلنشین وجود تو سرشار است

با هرنفس که می کشم مست می شوم

بی تفاوتی چشم هایت را فراموش می کنم

وقتی تمام دردهای جهان پشت پلکهای تو سنگینی می کند

اصلاْ چه فرق می کند بودنت یا نبودنت...

سحر الوندی

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت12:23توسط سارمان | |

خانه مرده روی قاب لب های مایوس کسی

دوستت دارم فقط لفظیست مخصوص کسی

باز هم با دست هایت دکمه هایم را ببند

تا بپیچد بوی تو در پالتوی روس کسی

باز هر شب می روی و باز هر شب می رسد

کل تصویری که می آید به کابوس کسی

او دو سالی رفته و پاییز اما پا به پا

آمده تا پر کند تقویم منحوس کسی

رد پای یک زن هر شب می رسد تا پیش در

چشم هایم میرود هر شب به پابوس کسی

سهم مرد دیگری و آسمان هم طعنه زد:

حیف دریایی که می میرد به فانوس کسی

لوتی شیراز هم باشی غمت مرجانی است

بی شرف آنکس که دل داده به ناموس کسی


          ساسان رادفر

+نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت5:31توسط سارمان | |

در خانه که مردی به تب افتاده عزیزم      

                                 زخمی است پلنگی که شب افتاده عزیزم

چشمت که قمار عسل و شیره خرماست       

                                انگار شراب رطب افتاده عزیزم

گفتی که دو روزی بروی بازبیایی            

                                این وعده سه ماه است عقب افتاده عزیزم

فصلی است که از دوری تو زجر کشیدم            

                              چون کارد که روی عصب افتاده عزیزم

تو عشق منی یعنی به لبهات حلالم                       

                              ما را چه گناهی سبب افتاده عزیزم

در آینه بنگر که خیانت چه هویداست               

                          بر روی لبت جای لب افتاده عزیزم

 

                                                                                                              ساسان رادفر

+نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت18:31توسط سارمان | |

 

خیلی عاشقم بود، یعنی هنوزم هست؛ نمیدونی چه کیفی داره، همه جا دنبالم میاد، زنگ می زنه، آبرو ریزی می کنه خلاصه هر کاری فکرشو  بکنی.

هرچی بیشتر التماس می کنه من بیشتر کیف می کنم ، برا بقیه شاخ و شونه می کشه ها  ولی به من که می رسه مثل یه بچه آرومه؛ بهم یه جور حس برتری دست می ده. آدم خوبیه ولی بیشتر دوست دارم خوردش کنم و خورد شدشو به بقیه نشون بدم این طوری بیشتر حال می ده.

تمام این جمله ها را می شنیدم، صندلی های پشت به پشت قطار گاهی چه نفرت انگیز هستند.

 

                                                                                                        آرمان صدیقی

+نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت5:43توسط سارمان | |

                  روزهای تنهایی، روزگار تکراری

                                                                 چرت های پی در پی، اعتیاد، بیماری

                خنده های تزریقی، بوسه های افیونی

                                                                رعشه بر دلم انداخت، چشم تو، سیگاری

               مست بوی موهایت،غرق طعم لب هایت

                                                                   نشئه ی دو چشمانت، وایِ من، چه افکاری!!

              در به در به دنبالت، شهره ام به بد نامی

                                                               من خمار یک بوشه ...تو چرا شرمشاریییی؟؟

                 من خمار یک بوسه، عمریست که معتادم

                                                              بس کن این توهم را! ها،  بگو، چه اصراری ؟

                 خواستی همه دنیا این عذاب را دانند؟؟

                                                             یا کسی دلی اخمی ناله ای غمی کاری ؟؟

                   بچه ای ؟ نمی دانی مثل من فراوانند

                                                             مردمان باید خوش، نشئه های اجباری 

 

                                                                                

                                                                                                      آرمان صدیقی

+نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت3:59توسط سارمان | |

بازگردی تو اگر باز بهارت باشم                          نیستم نیست تر از آنکه نگارت باشم

آری از چهار طرف چشم به راهت شده ام            چه کنم؟ چاره ندارم چو دچارت باشم

رد پایت دم در مانده و من در غربت                     غرق کابوس غم بوق قطارت باشم

دور شد چشم خمارت بدنم درد گرفت                دوست دارم که کمی دار و ندارت باشم

خسته ام خواب و خیالت چه خرابم کرده             خواستم خورده و نا خورده خمارت باشم

روسری از سر گیسوی چلیپایت کش                  سر به سودا دارم تا سر دارت باشم

 

                                                                                ساسان رادفر

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت20:15توسط سارمان | |

 

وقتی که نفرت ،عقده ،فقر ،حسرت ،جدایی                           وقتی که آزادی، قفس، بی اعتنایی

وقتی که دنیا در هجوم باد مانده                                      ساتور خورده پیکر هر هم صدایی

یعنی که دنیا پرچمی با رنگ خون است                             ما مرده ایم بی حرف یا چون و چرایی

ما مرده ایم بی آنکه ما را کشته باشند                               چون گاوهایی بر جنونی مبتلایی

زندانی افکار دگمی با تعصب                                        آری مسلمانان خدا را پارسایی

قبله به هرجا رو کنی بی شک همان است                           گاهی دعا یعنی همان رقص کوبایی

فرقی ندارد نت به نت یک حرف دارند                               آوازهای سنتی ـ اسپانیایی

شهر خالی از عشاق شد پس کو کجا هست ؟                        مردی ،حسینی ،رستمی ،چه گوارایی

 

                                                                                                 ساسان رادفر

+نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت19:33توسط سارمان | |

 

 

 

از بدی برخوردار

با قواعد کدام زبان شکل گرفته ای ؟

آی مردم برای من تبصره بگذارید....

من به نازنینی گرفتار شده ام.

 

                                                           ساسان رادفر

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت13:1توسط سارمان | |

در پیش قلب زخمی ام باید تبر باشد

                                                                   باید که از عطر تنت اینجا اثر باشد

مردم در این شهر این قفس این بی صدا مانده

                                                                    گفتند شاید هیچ جا از تو خبر باشد

گفتم نگاهت را به چشمانم نشان دادم

                                                                 گفتی که شاید این نگاهی رهگذر باشد

گفتی ولی باور نکردم تازه می فهمم

                                                             این عادت مرد است که در فکر خطر باشد

مردی که می سوزد بدون تو در این جاده

                                                                    مردی که می آید اگر مرد سفر باشد

اما به آن دست ظریف و نازک و نازت

                                                                 اصلا نمی خورد انقدر شکنجه گر باشد

زیر شکنجه های تو تنها غزل گفتم

                                                                   شاید که اینگونه شکستن پاک تر باشد

بگذار اگر تاریخ ما از عشق انسان گفت

                                                              لا اقل درون کوچه ها یک در به در باشد


                                                                                              ساسان رادفر

+نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت13:36توسط سارمان | |

من دفتر شعرم اگر از دید استعاره ها

تو جسم زخمی شبی یک صفحه از این پاره ها

تو حس بودن منی در هر لباس و چهره ای

توی لباس گیلکی یا دامن پتیاره ها

هستی و من می بینمت حتی درون شهر شب

حتی دراوج لحظه ی بدکاری بدکاره ها

هستی و من می بینمت توی تتٔاتر های غمین

در چشم خیس جاده ها یا کافه ها کاباره ها

بین دوتن در پیچ و خم بین دو لب درگیر هم

زیر سکوت پنجره پشت همین دیواره ها

ای باکره بانوی شب برگرد بر آغوش من

حتی اگرتن داده ای بر تخت این لجاره ها

بی تو من و سر در گمی تنهایی و بی مردمی

پیکار یک آزاد دل با دشنه ها قداره ها

برگرد و آرامش بده بر قلب ویران گشته ام

باشد قرار ما اگر در کوچه آواره ها


                                                                                    ساسان رادفر

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت13:42توسط سارمان | |

در راه گم کرده باد پیراهنی را

که خاطرش ازدامن های گلدار پر گشته بود

در باد گم کرده راه زنی را

که سالها به انتظار نشسته بود

در راه گم کرده راه تنی را

که پیرهنش را زنی به باد داده بود......


                                                                ساسان رادفر

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت13:58توسط سارمان | |