کژال

ادبی فرهنگی

زندگی رو سکوت می چرخه

شاعرا با سکوت درگیرن

شاعرا خیلی زود می فهمن

شاعرا خیلی زود می میرن

 

من سرم گرم عشق و شعرامه

از زمین و زمونه دلسردم

حس گرمی میون سینه م نیست

برنگرد و نخواه برگردم

 

من جنونم رو از دل داغم

از نگاهای سرد می گیریم

عاشقم چون که شعر می خونم

شاعرم چون که درد میگیرم

 

سردم و با غرور میخندم

خاطراتت رو دور می ریزیم

من یه مردم هنوز باور کن

اشکم و با غرور میریزم

 

من گذشتم بری،ولی بغضم

خونه ت و سرد می کنه واسه ت

من دلم عشق می کنه با درد

من سرم درد می کنه واسه ت

 

من یه سنگم که عاشقت بوده

عاشقت با تموم بی رحمیش

من یه بغضم که دیر میترکم

من یه شعرم که دیر می فهمیش

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت18:46توسط سارمان | |

هوالمحبوب

بانو بدون عشق تو دنیا بهانه است
امشب بمان که مهلت فردا بهانه است

حافظ به فال خود همه را جمع میکند
هم هندوانه، هم شب یلدا بهانه است

یوسف از ابتدا به نبوّت رسیده بود
باور کنید دیدن رؤیا بهانه است

ای قوم کور و کر شده، ایمان بیاورید!
استاد سِـحر خواندن موسی بهانه است

هرشب برای صخره دلش تنگ میشود
این جزر و مد نمودن دریا بهانه است!

تنها شدن به جرم وفادار ماندنت
عمری دلیل بوده و حالا بهانه است!

پرسیدم "عاشقی؟" و تو گفتی "خودت چطور؟"
جای جواب، طرح معمّا بهانه است!

هرگز نگو که "عاشقم امّا نمی شود..."
هر جمله بعد واژه ی "امّا" بهانه است !!!

بانو نترس، حرف دلت را به من بزن
من خوب ِ خوب، واقفم اینها بهانه است

دیگر نمی توان غزلی را تمام کرد
وقتی ردیف و قافیه حتّی ...

                                      ایمان صفایی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت19:45توسط سارمان | |

هوالمحبوب

 



با خودم حرف میزنم هر بار
من کجای قصه ی شهرم
من چرا درون احساسم
با تمام خاکیان قهرم؟

ربنا آتنا خودت لطفا
در طواف عشق من با تو
کفر من یقین ایمان است

انّ  لا  اله  الا  تو!

لا به لای حرف گنجشکها
هی ترانه خواندی و خواندم
بین مرگ و زندگی مردی
بین مرگ و زندگی ماندم!

شب بیخوابی و پرسه

اتوبان شهید بابایی

هر دو از تو گریه میکردیم

 من و مرتضیِ پاشایی!

چشم بستن به روی کابوسها
دیدنت به خواب هم خوب است!
زندگی: اتاق من بی تو
برزخی کنار مشروب است

خواب بودم شبیه ِ یک ماهی

قورت دادم تمام اشکم را

هرچه در خانه بود سوزاندم

 حفظ کردم ترانه ی "غم" را!


با خودم حرف میزنم هر بار
من کجای قصه دردم؟

من چرا کنار قلب آتیشم

مثله قطب جنوب، بازسردم

 

          صفایی

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت12:6توسط سارمان | |

همکاری بنده و حضرت حافظ

عنوان:بوی گندم


گوهرش از صدف کون و مکان بیرون بود

طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

فیض روح القدس این بود که این فاحشه را

دیگران هم بکنند چون که مسیحا می کرد


از کران تا بکران هرزه زنان بسیارند

از ازل تا به ابد شهوت درویشانست

خسروان قبله ی حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشانست


زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

تا گلو از تب فریاد شما ها خالیست

در به گا رفتن ما بر دگران شکی نیست

که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست


من ازاین شعر....ازاین شعر چه می خواهم زن؟

آلت اندر کف این قافله بیماری و درد

غیرتم کشت که محبوب جهانی اما

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


تو و این خاور منحوس میان بدنت

بی پناهی بکند برده ی بازار تو را

تو اگر نیکی اگر بد ، چه فرقی دارد؟

هرکسی  می درود عاقبت کار تو را


تو به نون تن خود نان شب آوردی و او

به الفبای تنش غائله ی سرد زِنا

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

کمر کوه کمست از کمر مور اینجا


وقت چاپیدن و گاییدن قشر ضعفا

مزرع سرخ فلک دیدم و داس مه نو

جاودان باد در این خاک صدای مردی

(بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو)


ساسان رادفر


+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت10:6توسط سارمان | |

هوالمحبوب

گفتم به برفها که  نشستند بر تنت

من راضیم به بوسه ای از شال گردنت

 

دارند رد پای مرا پاک میکنند

این ابرهای مست تو و راه رفتنت

 

باید تمام عمرببارند بعد از این

هر فصل سال روی زمستان دامنت

 

دیگر کلاغها همگی کوچ میکنند

تا چشم های قهوه ای سرد روشنت

 

*****

من ماندم و سپیدی یک شهر بعد تو

با برفها که جای من از شال گردنت....

                                                        ایمان صفایی

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت19:43توسط سارمان | |

 

 

ماهیان فقیر برکه ی ما

همنوایان داروگ شده اند

بچه ی شما اسب های اصیل

مال ما توله های سگ شده اند

 

مال ما توی سگ سرای ویرانه

پشت تفسیر پنجره مردند

استخوان دنده های خدا

به دهان گرفته می بردند

 

وسط فقر و گریه روییدیم

مثل کوههای از دره

بین ما و خوشبختی اما باز

ارتباط درخت با اره

ارتباط کلبه با بهمن

مثل پنجه روی هفت تیرم

شاید این جمجه را گلدان

بچکان.....نه کلیشه ای شده است

 

از دل برگ های سیگارم

می پرد کلاغ های سپید

روی لبهایم آتش پاییز

طرح هق هقی دوباره کشید

 

که تو را چگونه گم کردم

بین زنجیره های انسانی

ابروان تو را که کوبیدند

پشت پنجاه تومانی

سر در چشمهای تو را

می گذشتم دوباره از آغاز

مردمکهای تو چشمانت

جمعه ها برای نماز

مومنند هنوز آدمها

به تو از شعر های غمین

روی دیوار این ندامتگاه

بند پانصد و دچار اوین

 

من لگدمال چشمهایی که

خود لگدمال گریه ها شده است

(لیغه ی ابر در مرکب شب)

چشمهایت خدا شده است

 

تن برفی نازکت بانو

ای که چشمهایت معطل و مست

مچل درخت و برگها نشوی

که بهار منتظر مرگ است

 

گوشه ی انفرادی لبهات

یک شبی قرار می میرم

(من خودم تورا و خیلی را

با وطن اشتباه می گیرم)

 

ساسان رادفر

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت11:44توسط سارمان | |

هوالمحبوب

هی فکر می کنم که کجا ایستاده ام

یعـنی چـرا کـنـار شـمـا ایـسـتـاده ام

انگار یاس فلسفی ام بـاد کـرده اسـت

این عقده های کهنه چه بیداد کرده است

احساس می کنم کفنم بو گرفته است

ژنهای من تـوهـم جـادو گرفـتـه اسـت

من پا برهنه روی زمین خرد می شوم

هر روز بی اجازه کمی لرد می شـوم

این پیک های ساده که لبریز می شود

طعم شـروع فـاصـله تغلـیـظ می شود

می ترسم از خودم که سقوطم مسجل است

وقتی کسی به اسم تـو ایـنـجـا معطل است

بـایـد دعـا کـنـم کـه ختدا بـی خـیـال مـن

وقـتی کـه قـطـع می شـود این اتصال من

از جنس خرده شیشه خمار حقیقتم

مغـلوب بـی مـنـازعـه کـار حقـیـقـتم

گم می شوم میان اراجیف گنگ کانت

بـیـن نـوشـتـه هـای دروغین ویلدرانت

حتی خـدا ی گمشده اعـجاز می کنـد

امـا خـدای گـمـشـده هـا نـاز می کند

دنیـا پر از عنـاصر حـالی به حـالی است

شاید عروس حجله ی ما لا ابلی است

بـاران گـنـاه فـلسـفـه را پــاک کـرده اسـت

یک دست جام باده و یک پارچ هم به دست

مردم همیشه حس مرا کور می کنند

یک کلبه ی خرابه ی متروک می کنند

گاهی که در به در به در بسته می زنم

انـگـار یـک لـگـد بـه دل خسته می زنم

گاهی به این نتیجه ی مرموز می رسم

که مـثـل بـچـه هـای یـتـیـم تـرابـلـسـم

امشب به احترام تو خاموش می شوم

یک روزهـم ندیـده فـرامـوش می شوم 

می بوسمت که خوب بخوابی عروسکم

مـن می روم سـراغ دیـازپــام کـوچـکـم

                              ایمان

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت11:26توسط سارمان | |

هوالمحبوب

ترسیم سایه ای که به شب مانده در کمین
دنیای خط خطی شده با اسم و نقطه چین
شب می رود دوباره به جا می گذاردم
سرگشته در تقابل ما بین عقل و دین
دلتنگ بغض و غربت دنیای دیگرم
جا مانده در کشاکش این ماجرا…ببین
این شب نوشته های پر از خط خطی کم است؟
این ضجه ها که می رسد از عرش تا زمین؟
با من کدام قصه به اخر نمی رسد؟
با من کدام لحظه به اغاز واپسین؟
***
لبریز می شوم که تو سیراب تر شوی
سرریز از تمامی شب های بعد از این
***
من امتداد اسم تو بودم در این جهان
من ماجرای عشق تو بودم…فقط همین

ایمان صفایی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت16:54توسط سارمان | |

هوالمحبوب

شایعاتی رسیده از جبهه ـ از دهان ِ لب ِ سخن چینت

نقشه ی ضد حمله ای دارد ، مثل اینکه لبِ دهن بینت

پیش از این هم صراحتاگفتم ـ محض آگاهی ات ـ کمین نزنی

عــــاقبت در کــمینت افتـــادم پشت ِ پرچیـن ِ چین و ماچینت

عرض کردم دوباره طرحـــــی را بـــــر اساس ِ تفاهـــم ِبین ِ

عرض ِ اندام و طول ِ دستانم ، طول ِ اندام و عرض ِ پاچینت

امر پیراهنت اگــر باشد ، دست بــــر سینه خدمتت برسم

جان ِ چشم ِ تفنگ بر دوشت ، جان رقاصه های سیمینت

مخلصت گفته کتبا و رسما "خدمتت" توبه نامه هایش را

از طـــریق اشاره ، تلویحا بعد از آن حمله های سنگینت

از تک و پاتکت نمی ترسم ، بارها گفته ام که می ترسم :

از لب ِ حقـــه باز ِ دل گیرت ، از دل ِ ناکس ِ دهــــن بینت*

سازمان ملل کجایــــی تو تا بدانــــــی کـــــه بــــــی اثر مانده

الغرض :خطبه های منشورت ، فی المثل :نامه های رنگینت

راستی ! رسما و شفاها هم ، گفته ام بارها وُ می گویم :

از گلوله خوشــــم نمی آید ، بوسه می خواهم از تبرزینت

 

 

ایمان صفایی

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت19:45توسط سارمان | |

هوالمحبوب

من در تو مثل ماهی ام، در بطنِ اُقیانوس

بهتر بگویم؛ مُرده ام. ای مرگ بر کابوس

من لایِ آبم، لایِ یک موهوم، لالایی

لالا، بخوابانم، بپرانم، بپر طاووس

مِه کن مرا در بندرِ لندن، که گم باشم

در بارشِ برفی، شبی، بر انجمادِ روس

من در تو مثل زائری سبزم؛ که می بندند

آن را گدایان حرم، چون قفل، در پابوس

القصه؛ قربانیِ یِ یک رسم ام، که تاریخی ست

سَر می برندم، پای بت، از عهدِ دقیانوس

گفتی دوایِ دردِ ما… عشق است: افلاطون

مولایِ بلخ و قونیه! جا زد که جالینوس؟

من در تو مثل ابر ها، بالایِ الوندم

من برف می بارم؛ که ابرم. گریه می خندم

شاید شد و ما روح های دل خوشی باشیم

مرگی بیاید، وارثِ آرامشی باشیم

در درّه ای پرت از تمامِ کور سو ها، یا

در غاری از اسفنج ها، در عمقِ یک دریا

من در تو مثل ماهی ای، تُک می زنم. تُنگ است

این آرزو حتا برای روح ها گُنگ است

 

 

ایمان صفایی

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت19:41توسط سارمان | |

هوالمحبوب

یک بوم خط خطی ، دو سه طرح سیاه ومات

پیوست عاشقــــانه ی ما هــــم به خاطرات

این روزهـــــــا دوباره دلـــــم تنگ می شود

این روزهــــا دوبـــاره غـــــــزل گفته ام برات

از وزن شـعرهــاي تو  بيـرون  نمــي زنـــم

مفعـول و فاعــــلات و مفـاعيل و فاعـــلات

 ذهنم حيــاط خلـوتِ افكارِ  گرگ و ميش

روحم اسيـــر كشمكش ذهن بي ثبــات

شطرنج چشم هـاي  تو دل را تبــــاه كرد

اسب سفيد كيش، وشاه سيـــاه، مــات

يك بوم خط خطي، دوسه طرح سياه ومات

اين آخرين نگاه به دنياست، مرگ، کات

 ایمان صفایی

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت19:39توسط سارمان | |

زندگی رشته رشته در سرت ریشه

هرزه می شود درخت و سرمایت

لخت می کند کلاغ ها بکنند

لانه در میان پاهایت

 

من هنوز از همیشه زندانم

قد و قامتش مترسک.....

باز

مرد بود و غیرتی اما

به میان پای خود شک......

باز

 

از ظرافت تنت نه تبر

از تن تو ساز می سازند

از تنم برای قلیان ها

آلتی دراز می سازند

 

تا که ملا و خان بکنند

پشت پرده ی خطاپوشی

از ملات کهنه ی سلطه

مسجد شاه را بنا پوشی

 

باز از ولایت اعلی ، حضرت بلاد پاییزی

نقش چلغوز های قاجاری

هنر کمال تبریزی

 

عکس روی تنگ قلیان و

قدرت قران سلطان و

شب به شب منارِجنبان و

سوگلی شاه ، حیران و

قبله ی هزار دستان و

سرِ ما درون قرآن و

قمه ی کلفت داش آکل

لای سینه های مرجان و

ذهن من درون زندان و

پشت سیمان جمجمه ام

شیهه می کشند توی سرم

روی تاریخِ له شده ام

 

گوشه ی خیال زندانی

یک زن  و کتاب ممنوعه

گریه بر قبور خالی تا

لولیتا حسن و محبوبه

 

اسب های جنون آزادی

مادگان به زورگا رفته

تیغ و خون زیاد و گرمابه

چون حنا به منتها رفته

 

تا که در عرق سگی هامان

کرم کفش شاه می لولد

در تکیلای کهنه ی تاریخ

چشم من دوباره می گوید

 

زخم لای استخوان هایم

لای موهای گیلکی ات

می توان دید جنگلی ها را

لب به لبهای تلخکی ات

 

من سیاه مست و زندگی مست و

هوش می رود نبض....در گیجی

سوتین...قطار...بی کسی ات

زندگی تلخ تدریجی

 

می دهم بزرگ بنویسند

چشمهایت خدای آبادی است

که خطوط لبانت همواره

"مرز های سپید آزادی است"

 

 

ساسان رادفر

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت22:10توسط سارمان | |

سگ پاچه خوار نان آور

گرگ و زوزه های درد آور

گله بی حصار و بی چوپان

نئشه از بهار بی باور

 

شرح بی غروری بهمن

گرگ های عاشق تیر و

کثرت همای بی فیلتر

توی مرداد های دلگیر و

 

باغبان به باغ خون میداد

تا درختان تبر در آوردند

به برادران قصه قسم

که شغالها سگ زردند

 

هفتِ گاو فربه می خوردند

هفتِ انگشتهای لاغر را

هفتِ پای زنی که بالا برد

هفته های مرگ شوهر را

 

باغ سرد از کلاغ پرپر ، پُر

جنگل از خبر تهی ماند و

انقلاب را ساده دزدیدند

از مترسکی که ترساند و

 

تیشه بر پیانوی فرهاد

چادری که دور شیرین بود

انتهای قصه درد آور

غم این شکست سنگین بود

 

ای وطن مرا زمین زده اند

نوکرانی که سر در آورده

که تورا به بیوه گی بردند

شوهران کمر در آورده

 

این بیابان چه عزتی دارد؟

که به این سکوت تن داده

پسرت خمار می سوزد

دختر از نجابت افتاده

 

ما نه کاوه نه بابک و آرش

نه سیاوش نه رستم زالیم

پوچ و غارتگریم و دریوزه

اگر از زمانه می نالیم

 

هرچه داده ایم خود کردیم

هرچه کرده ایم خود دادیم

 از تن چالهای مشروطه

ته چاه سلطه افتادیم

 

 

سگ زرد ، برادر کهنه

من شغال هم وطنم

سگ پاچه خوار نان آور

از گرسنگی که می شکنم

 

چند پیکی شراب می خورم و

میروم به خاطرات قدیم

بچه گرگی که ما دوتا بودیم

توی باغ سرد عقیم

 

به خزان بگو که فهمیدیم

به تمام کهنه باور ها

حک بکن به قلب مادر ها

روی قبر بی برادر ها

 

نه همین سرای می ماند

زیر پای سفلگان هرگز

نه بر این غلاف می زنگد

خنجر نهانمان هرگز

 

 

ساسان رادفر

+نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت15:23توسط سارمان | |

زل می زند به اینه وآهی شبیه تو        این زن به دردخودش تکیه می کند

یک عالمه به خودش فحش می دهدو     اندوه مرگ توراگریه میکند

یک شب به سازدلش کوک می شدی   امشب به سازدلت کوک می شود

می خندیومی گریدواحساس می کند    درانتهای دلت متروک می شود

حالا به عشق خودش فکرمیکند    چشمان سردتورااقرارمیکند

تنهاییش به غزل ختم میشدو     بودن کنارتورا اصرارمی کند

دیگرتنش به تنت لمس نمیشود   حتی خیال امدنش لمس نمیشود

آذربه حال خودش بهمن به حال خودش   اینجانبودکسی لمس نمیشود

سحرالوندی

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت18:38توسط سارمان | |

ارث

 

 

در عروض و اراضی خان بود

همه چیز در تو پنهان داشت

پدرت را سوارها بردند

مادرت به عشق ایمان داشت

 

مادرت را که قابله کشت

قابله طبیب دهکده بود

پسر خان به روی بازویش

عکس چشم تو را زده بود

 

اسب ها به شیهه ی خون

حال و روز مرا سراییدند

زندگی تو را فنا دادند

روزگار مرا فناییدند

 

شاعر از تفنگ و ارث پدر

از جلال و شکوه خان زاده

از تپانچه ای که صد سال‌ ِ

این همه زمین به خان داده

 

واژگانی به حلق مردم داد

خلق را به مصدر کردن

ارث ما که شاعرانه نبود

شعر یک کلنگ و گاوآهن

 

شاعرانه یعنی شمع

البته شب زمستانی

البته درون یک کلبه

زیر کرسی بدون شومینه

تک و تنها درون رویایت

اگر از وزن هم بیرون زد

باز در اراضی خان ریخت

وقت رفتن که گریه می کردی

اشک تو کجای ایوان ریخت ؟

 

پیش پایت به سجده افتادند

پیکر مناره ها چون پل

مست ها به خفت آشفتند

الکن از نگاه تو الکل

 

بعد از این محال میگیرم

دست های نا صبور تورا

گرچه مثل تارها بزنم

شور اشک های شور تورا

 

بوی موریانه کلبه را خورد و

شعر بودی....شبانه میرفتی

داشتی سفر.... مرا نبوسیده

به کدامین بهانه میرفتی

 

خواستم به باورت برسم

باورت را قطارها بردند

گریه از عروض جبری بود

شهر از عروض خان خارج

#

آه بانو...

هنوز می فهم

بغض می کنی ولی نمی گریی

عینکت را بخار می گیرد

مثل یک دریچه در باران

از نگاه هرزه پا خورده

ردپاها مکررأ به زمان

جلوه میکرد و طعنه ها میزد

چشم تو به قالی کرمان

 

شهر را که زیر و رو کردم

کافه بود و کوچه و کمبود

روی بازوان بورژوازی

تتوی چشم های تو بود

 

درد ما به درد کسی نخورد

دست های که را تو می گیری ؟

جمع کن به دهاتمان برویم

گریه کن..... زیر بغض میمیری

 

 

                                                                                                                                                                                                     ساسان رادفر

 

+نوشته شده در شنبه دوم دی 1391ساعت17:4توسط سارمان | |

شهردرکافه میسوخت و

فنجان من داشت طرح زنی درآغوش توترسیم می کرد...

نعش خیابان برآسفالت شب کشیده میشدوشب درغبارگم می شدو

مردی با لبخندی اثیری در بارانی خیسش...

مردی کز زندان سرداخوان گریخته بودوداشت میرفت

تا آستانه ی دلتنگی فروغ...

مردی که داشت تمام می شد...

.

.

.

ماه درمه غرق بودو

شهردرکافه می سوخت و

فنجان من داشت طرح زنی در آغوش تو ترسیم می کرد...

سحرالوندی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت17:27توسط سارمان | |

ارتفاع کاج ها مرابه وسوسه ی تلخ تهوع می کشاند

به پچ پچ چشم هایی که درسکوت محو می شوند....

باید فراموش کنم....

دیروز به مخابرات زنگ زدم

بایدتمام خط هایی که ازمن به تو ختم میشوندرامسدودکرد..

.

.

.ازکسالت خیابان بی زارم

کودکی درگوشم فریادمی زند همشهری سلام

بفرماییددموکراسی باطعم تازه ی مردم سالاری!

کلمات قلمبه ای که بااکراه دردهانش می چرخدتاعلاجی باشدبرای هضم گرسنگی اش

ازکسالت خیابان بی زارم

از کرم های بی مصرفی که دردکه ی روزنامه فروشی ذهن مرا می خورند

آدم هایی که انگشت بر دهانشان گذاشته وآهسته ازکنارت می گذرند

ازلب های متحوش قرن که انتظار مکیدنت را می کشد

کابووس هایی که باکفش های توهرشب به خوابم می ایند...

بایدفراموش کنم

کفش هایت را برداربایدبایستم!

وفکرکنم

"زنگ ها برای چه به صدا درآمدند"

سحرالوندی

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت10:34توسط سارمان | |

به کوچه برو

بگذار سرما بخزد لای لباسهایت.....

دستهایت را بگشای

کلاغ های بالای کاج

لانه کنند میان گشایش انگشت هایت

ارامشی که در هیچ گشایشی نخواهی یافت

بادی که گریبانت را گرفته دراین اتاق نخواهدوزید

باید گریخت ازمرگی که چون طاعون روح تورابه سردابه کشانده...

.

.

.

سیگارت را روشن کن

به کوچه برو

بگذارسرما بخزد لای لباسهایت....

سحرالوندی

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت11:46توسط سارمان | |


توی گرمابه جای اصلاح است

خون به خون رگ به رگ به نسل امیر

سالها خلاصه می کردند

زخمی زمین نشسته به تیر


به نقاب کلاه پهلوی ات

سایه را نگه نخواهی داشت

از درخت وتبر و مرد کهن

کودکی نهال نو می کاشت


پنجه ی برگ های پاییزی

خوش به جان خاک افتادند

عده ای رو به آسمان به دعا

عده ای سینه چاک افتادند


زیر بار تن زمستان ها

نیمه های آذر افتاد و

مثل کوه آتشین جگری

به سکوت اگرچه تن داد و


با همه دردهای کهنه ی خود

تو مقلد غروب دیوثی

کفن شاه رفته هنوز تر است

دست های که را تو می بوسی؟


از خیابان چه انتظاری بود

خانقاه خماری و خون بود

پر کن از نفس سرنگت را

خسرو شب نشین هامون بود


از خیابان چه انتظاری بود

که کنارتان قدم بشوم

به سکوتتان اضافه و بعد

با گلوله گرچه کم بشوم


من غرور اجازه ام داده

پشت فقر امتیاز را بکنم

از لج آدم و سیب و زنش

بغض باشم ، پیاز را بکنم


فحش می شوم به تمام تنت

بعد ازاین به خوا...به خوا...به خواری ها

سرنوشت ما همیشه مثل اسیر

بسته شد بگا ...بگا...بگاری ها


فاجعه اتفاق می افتد

مثل سرما خوردگی کاپشن ها

مثل بی دفاعی مردم

مثل بمب در میان ژاپن ها


فاجعه خود جهیزیه است

بخت دختران پایین شهر

بعد هشت سال جنگ و بدبختی

جام شوکران به دست ....


فاجعه یعنی فهم تو از دین

خاطرات مجید توی اوین

گیر کردن عبای آقا ها

لا به لای درب های لیموزین


فاجعه خود خود توبه

توی شعرهای عسجدی است

قبل اکران جمعی پرده

فاجعه سکس های مقعدی است


بعد ازین تن درخت شهید

دسته ی تبر نخواهد شد

در دفاع از حقوق خانم ها

بچه ای پسر نخواهد شد


من غرور اجازه ام داده

زخمی زمین نشسته شوم

بچکان 18 تیر وسوسه را

بچکان به نام نون و قلم



ساسان رادفر


+نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت15:0توسط سارمان | |

آوای غمگینیست

ازین شهربرخواسته....

اندیشه هایی که از پل پرت می شوندو

 ریسمان عدالت گریبانشان را می نوازد...

آوای غریبیست..

ازین شهربرخواسته

زنی که هرشب هوای آزادی را در رگ هایش تزریق می کنندواو هرشب بااشک میمیردو میمیردومیمیردو....

صبح نبضش با آهنگ خون تو میزند

زنی که تنش را تبعیدکرده به سلول های تنت...

آوای غمگینیست برخواسته ازین شهر

باورنمیکنم....

بت هایی راکه خود با دست های خود شکستند

بنا کردند وبه طواف رفتند

دوباره کعبه ای و

خدایی ازنو....

خدایی بادست های سترگ

 خدایی که پیچیده در عبای ابریشم

خدایی ازجنس من از جنس تو....

افسوس...

افسوس که خنیاگری بیش نبود

اوراکه ستودیمو بردست های امینش عشق را به امانت گذاشتیم.....

سحرالوندی

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت10:30توسط سارمان | |

هوالمحبوب

به وقت نگاهت چه وقتی بیام

که دلتنگ دستای سردم بشی؟

چجوری بهت بغضو حالی کنم؟!

چقد زن بشم تا تو مَردم بشی؟!



...

جهانِ تو یک صفحه ی خط خطی

جهان من اما پر از طرح تو

بیا پانوشت سکوتت بشم

بیا گریه ی من بشه شرح تو!



منو راه بده تو جنونت بذار

که با شونه هات عشقبازی کنم

بذار تا توی قلب تنهائیات

برات نقش یه عشقو بازی کنم



من از مرز ویرون شدن اومدم

من از روح نابود قلب زمین

سکوتم، یه زخمم یه مُش خاطره م

یه تکرار تلخم یه بغضم! همین!



نمی ترسم از "شاید از دست رفت"

نمی ترسم از اینکه روزی بری

واسه داشتن خیلی چیزا باید

یه روزی یه جایی ازش بگذری



بذار با تو باشم بهم نه نگو

تو هم مثل من قلبت از غم پره

نمی فهمی اینو که می فهممت

داره غصه روح تو رم می خوره



اصن فرض کردم تمامش دروغ

برات باید از بودنم بگذرم

اگه راه من شی سفر سخت نیست

اگه تو دروغی پُر از باورم
                                   ایمان صفایی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت20:17توسط سارمان | |

تمام شب به چشم های عروسکی مردی چشم دوختم 

که عمری برق چراغ های شب را دزدیده بود...

شب من در بهتی سرد خرد میشدو

صدای شکستن استخوان هایش 

چشم های خواب مرا بیدار میکرد

تمام شب میان اشک هاولبخندها... 

وقتی زمین ازدروغ بارور میشدوایمان های تهی

 سراز هستی الوده اش بیرون  می اوردند

خداوند من درمن کودکی  افرید

به صداقت نداشته ی مردمانش

کودکی که درچله ی بلندترین شب افرینشش برای ابد

درشب اشک هاولبخندها دفن شد..........

 سحرالوندی

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت18:22توسط سارمان | |

هوالمحبوب

اتاق ، عروسك كوكي ، مسابقه ،فينال

كتابهاي نخوانده ، تميز و با اين حال i

 

صداي ضجه ي سيبي كه پشت ميز نشست

صداي حرف نگفته ، صداي مست خيال

 

صداي ضجه ي سيبي بدون بعد و مكان

كه ميزند به سرش هي سؤال پشت سؤال

 

چگونه ميشود اين «‌من» شبيه تو بشود ؟

و بعد «من» به توان «تو» زير n راديكال!!!

 

اتاق گيج شد و سر به ميز كوبيد و ...

اتاق گيج شد و سر ...، درست بيست و دو سال

 

كه خنده هاي عروسك ، اگر چه دائم و تلخ

درون گريه ي مردي ،اگر چه مرده و لال

 

نگاه موش نري به كمين گربه نشست

نگاه كبك گرسنه براي صيد شغال

 

اتاق، عروسك كوكي، دقيقه ي آخر

هنوز زل زده بودم به فرض هاي محال

 

به موش هاي نفهم و... به ميز ، ظرف غذا

و تكه هاي خودم لاي قاشق و چنگال

 

و باز اين غزل من اسير چشم تو شد

به جرم اينكه ندارد  رديف و ...، قهوه و ...، فال ...

                                             ایمان صفایی

 

 

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت11:34توسط سارمان | |

هوالمحبوب

 

فعلاتن مفاعلن تلفن!.!.!

غزلم زنگ می خورد از تو

پست های مدرن من مردند

راستی خانم ِ اختصا...

اَ... اَلو!

داشتم انتظار/ ترسیدم

خواستم سایه ی تو را/ در رفت

من به اندازه ی تو لبریزم

طاقتم از نبودنت سر رفت

حلقه ی دور گردن من شو

تا بیفتم دوباره در دامت

مبتلا کن مرا که غرق شوم

وسط آب های آرامت

توی این جشنواره های اخیر

شاملو تر تن تو را مُردم

داشتم دِق .../ چقدر هم چسبید

غصه های لب تو را خوردم

غزلم چند بار دعوا کرد

در تو چاقو کشید نقاشی

کل آن ماجرا سر ِ این بود

که همیشه کنار من باشی

به حوالی دره ات برسم

از خودم پرت می شوم پایین

از تو نوری همیشه در من هست

توی منظومه های روی زمین

غزلم زنگ می خورد... [گوشی

از لب چشم هات می افتد]

باز هم از تو توی حافظه ام

صحنه ای اتفاق می افتد...

                   ایمان صفایی

 

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت11:31توسط سارمان | |

قِل می خورد توی سرم یک خواب وحشتناک

له می شویم آنگونه که مشتی پفک باشیم

بالا و پائین دست هاشان را به هم دادند

تا صاحبان دردهایی مشترک باشیم

 

هرچند پائیز از درختان برگ می دزدد

شست من از سوز زمستان هم خبردارد

باید برید از مزرعه پای مترسک را

شاید کلاغی خوش خبر قصد سفر دارد

 

پشت چراغ قرمزِیک قرن پوسیدیم

شاید الاغی، سبز را جای علف خورده

آغوش گرم این خیابان از جسد پرشد

از بس که هی تیر هوائی بر هدف خورده

 

حمام بود و سوسک های مست و عریانش

تاریخ مثل نطفه ای جاری شد از پشتم

رنگ شلوغی می گرفت اطرافمان کم کم

نوزاد بعدی را، خودم با دست خود کشتم

 

من کشتمش تا زودتر راحت شود از درد

من کشتمش تا زودتر راحت شویم از او

من کشتمش چون یک پدر بودم، دلم می سوخت

تا جا نماند چند فرزند یتیم از او

 

مثل منی که مرده ام در کوره راهی که...

مثل منی که زنده ام در مستراحی که...

مثل منی که گم شدم زیر پتویی که...

مثل منی که می کشم از درد آهی که...

 

مثل منی که مادرش را قرص ها خوردند

مثل منی که هفت جدش را درآوردند

مثل منی که سهمش از دنیا فقط درد است

مثل منی که دخترش را بوق ها بردند

 

لعنت به من به زندگی ِبدتر از مرگم

لعنت به پیمان زناشوئی، که محکم بود

لعنت به سقطی که برایم مایه ی ننگ است

لعنت به آن نوزاد که شکل رفیقم بود

 

مثل زباله پشت در افتاده ام از درد

آژیر من را می برد از این خیابان ها

آن زن توئی که زیر پل...نه، باورش سخت است

آه ای خدا، این وقت شب، تو، در اتوبان ها؟!

 

می ترسم از این جاده ای که روبه پایان است

از ارتباط وحشی تو با شبی تاریک

امشب هوای درددل دارم بیا نزدیک

نزدیک تر،نزدیک تر،نزدیک تر،نزدیک

                                   ایمان صفایی

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت11:30توسط سارمان | |

ان قدر دور شده ای ازمن که این روزها  

بین عکس های سیاه وسفید جستجویت میکنم

ان قدر دورتر که شاید عجیب نیست

اگر فردا باستانشناسی تورااز دل خاک بیرون بکشد

وزنی را در کنارت زنده به گور....

سحرالوندی

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت10:3توسط سارمان | |

ایستگاهی....شانه ی مردانه ات را می فروشی

از جنون سر می روی ویرانه ات را می فروشی

ارمنی تر میشوی با شیشه های خاک خورده

چند پیکی میزنی میخانه ات را می فروشی

با خودت بیگانه ای مانند کامو در دیارش

شهر طاعون می شود بیگانه ات را می فروشی

در درونت عشق این دیوانه میروید ولی تو

پیش هر پتیاره ای دیوانه ات را می فروشی

عاشقی یعنی تبادل،مست،تنهایی،تحمل

شانه اش را می فروشد ، شانه ات را می فروشی

من زمستان باغ را با گریه می مانم مهاجر

تو ولی طاقت نداری لانه ات را می فروشی

اولین باران دلم میگیرد اما بی کسی را

خوب می خوانم قناری خانه ات را می فروشی؟

بی شک امشب بغضم و باور به باریدن ندارم

ساعتی چند است مسافر؟ شانه ات را می فروشی؟


ساسان رادفر

+نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت0:54توسط سارمان | |

ستاره سر زده از آسمان بی رنگم

و نهرِ رفته رسیده به شهر پر سنگم

 

اگر گلوله گلوله ببارد از هر سو

به جانِ دوست به دشمن بگو نمی جنگم

 

تمام عمر تفنگم اگر مسلح بود

به جای اسلحه این بار زلف در چنگم

 

به طبل حمله نزن، کوسِ جنگ را بگذار

سه تار را بده با تار مو هماهنگم

 

مرخصی بده فرمانده، عاشقی زخم است

دو سال امر شما را که گوش بر زنگم!

 

عقب کشیدن مجروح، جرم جنگی نیست

به این کتاب مقدس قسم که دل تنگم

به خانه رفتم و بوسید باغچه من را

به خانه رفتم و با اشک دید می لنگم

 

دوباره وقت خداحافظیست.

سربازم

دوباره هر چه بگویید خوب می جنگم

                                 ایمان صفایی

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت11:57توسط سارمان | |

و زندگی داشت میرفت که تمام شود

تمام سال های پس ازتو میان دست های مردی مچاله خواهدشد

وتواز عشق سال های وبا با من  می گویی...

راه میروم بر سنگفرش بریده ی این خیابان

ومی کشانم خاطراتم رامگردوباره زنده شوند

کجای این شهربود

کجای این شهربود

ودر تصادف کدام نگاه

ودرکدام ساعت خاموشی...

زندگی داشت می رفت که تمام شود

آیینه شکست...

به دلبستگی ماه با آیینه لذتی نبود

محبوب من از دست های تو مرا گریزی نیست

داری مرا ترک می کنی و خوب می دانی

به حجله ی مرگ می سپاریم

بیزارم ازین عشق

وزهرچه ازتودر من هست

از ریشه های متصل تو به من

از بی وفایی دست های ازهم جدا

ازاین خیابان تنگ هزارساله

و ازاولین دیدار....

شب این شهرآلوده است

به تنهایی حزن انگیزی...

سحر الوندی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت12:18توسط سارمان | |

پیراهنم را که آغشته بود به بوی تو 

برای همیشه

به پشت بام تبعیدکردم

شاید روزی زمان تو

تاریخ مرا گم کند...

برادرانت

حتما مرا پیدا خواهند کرد...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت10:43توسط سارمان | |