ان قدر دور شده ای ازمن که این روزها  

بین عکس های سیاه وسفید جستجویت میکنم

ان قدر دورتر که شاید عجیب نیست

اگر فردا باستانشناسی تورااز دل خاک بیرون بکشد

وزنی را در کنارت زنده به گور....

سحرالوندی

ایستگاه

ایستگاهی....شانه ی مردانه ات را می فروشی

از جنون سر می روی ویرانه ات را می فروشی

ارمنی تر میشوی با شیشه های خاک خورده

چند پیکی میزنی میخانه ات را می فروشی

با خودت بیگانه ای مانند کامو در دیارش

شهر طاعون می شود بیگانه ات را می فروشی

در درونت عشق این دیوانه میروید ولی تو

پیش هر پتیاره ای دیوانه ات را می فروشی

عاشقی یعنی تبادل،مست،تنهایی،تحمل

شانه اش را می فروشد ، شانه ات را می فروشی

من زمستان باغ را با گریه می مانم مهاجر

تو ولی طاقت نداری لانه ات را می فروشی

اولین باران دلم میگیرد اما بی کسی را

خوب می خوانم قناری خانه ات را می فروشی؟

بی شک امشب بغضم و باور به باریدن ندارم

ساعتی چند است مسافر؟ شانه ات را می فروشی؟


ساسان رادفر