با خودم حرف میزنم هر بار
من کجای قصه ی شهرم
من چرا درون احساسم
با تمام خاکیان قهرم؟
ربنا آتنا خودت لطفا
در طواف عشق من با تو
کفر من یقین ایمان است
انّ لا اله الا تو!
لا به لای حرف گنجشکها
هی ترانه خواندی و خواندم
بین مرگ و زندگی مردی
بین مرگ و زندگی ماندم!
شب بیخوابی و پرسه
اتوبان شهید بابایی
هر دو از تو گریه میکردیم
من و مرتضیِ پاشایی!
چشم بستن به روی کابوسها
دیدنت به خواب هم خوب است!
زندگی: اتاق من بی تو
برزخی کنار مشروب است
خواب بودم شبیه ِ یک ماهی
قورت دادم تمام اشکم را
هرچه در خانه بود سوزاندم
حفظ کردم ترانه ی "غم" را!
با خودم حرف میزنم هر بار
من کجای قصه دردم؟
من چرا کنار قلب آتیشم
مثله قطب جنوب، بازسردم
صفایی