هوالمحبوب

 



با خودم حرف میزنم هر بار
من کجای قصه ی شهرم
من چرا درون احساسم
با تمام خاکیان قهرم؟

ربنا آتنا خودت لطفا
در طواف عشق من با تو
کفر من یقین ایمان است

انّ  لا  اله  الا  تو!

لا به لای حرف گنجشکها
هی ترانه خواندی و خواندم
بین مرگ و زندگی مردی
بین مرگ و زندگی ماندم!

شب بیخوابی و پرسه

اتوبان شهید بابایی

هر دو از تو گریه میکردیم

 من و مرتضیِ پاشایی!

چشم بستن به روی کابوسها
دیدنت به خواب هم خوب است!
زندگی: اتاق من بی تو
برزخی کنار مشروب است

خواب بودم شبیه ِ یک ماهی

قورت دادم تمام اشکم را

هرچه در خانه بود سوزاندم

 حفظ کردم ترانه ی "غم" را!


با خودم حرف میزنم هر بار
من کجای قصه دردم؟

من چرا کنار قلب آتیشم

مثله قطب جنوب، بازسردم

 

          صفایی

همکاری بنده و حضرت حافظ

عنوان:بوی گندم


گوهرش از صدف کون و مکان بیرون بود

طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

فیض روح القدس این بود که این فاحشه را

دیگران هم بکنند چون که مسیحا می کرد


از کران تا بکران هرزه زنان بسیارند

از ازل تا به ابد شهوت درویشانست

خسروان قبله ی حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشانست


زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

تا گلو از تب فریاد شما ها خالیست

در به گا رفتن ما بر دگران شکی نیست

که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست


من ازاین شعر....ازاین شعر چه می خواهم زن؟

آلت اندر کف این قافله بیماری و درد

غیرتم کشت که محبوب جهانی اما

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


تو و این خاور منحوس میان بدنت

بی پناهی بکند برده ی بازار تو را

تو اگر نیکی اگر بد ، چه فرقی دارد؟

هرکسی  می درود عاقبت کار تو را


تو به نون تن خود نان شب آوردی و او

به الفبای تنش غائله ی سرد زِنا

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

کمر کوه کمست از کمر مور اینجا


وقت چاپیدن و گاییدن قشر ضعفا

مزرع سرخ فلک دیدم و داس مه نو

جاودان باد در این خاک صدای مردی

(بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو)


ساسان رادفر