شهردرکافه میسوخت و

فنجان من داشت طرح زنی درآغوش توترسیم می کرد...

نعش خیابان برآسفالت شب کشیده میشدوشب درغبارگم می شدو

مردی با لبخندی اثیری در بارانی خیسش...

مردی کز زندان سرداخوان گریخته بودوداشت میرفت

تا آستانه ی دلتنگی فروغ...

مردی که داشت تمام می شد...

.

.

.

ماه درمه غرق بودو

شهردرکافه می سوخت و

فنجان من داشت طرح زنی در آغوش تو ترسیم می کرد...

سحرالوندی

ارتفاع کاج ها مرابه وسوسه ی تلخ تهوع می کشاند

به پچ پچ چشم هایی که درسکوت محو می شوند....

باید فراموش کنم....

دیروز به مخابرات زنگ زدم

بایدتمام خط هایی که ازمن به تو ختم میشوندرامسدودکرد..

.

.

.ازکسالت خیابان بی زارم

کودکی درگوشم فریادمی زند همشهری سلام

بفرماییددموکراسی باطعم تازه ی مردم سالاری!

کلمات قلمبه ای که بااکراه دردهانش می چرخدتاعلاجی باشدبرای هضم گرسنگی اش

ازکسالت خیابان بی زارم

از کرم های بی مصرفی که دردکه ی روزنامه فروشی ذهن مرا می خورند

آدم هایی که انگشت بر دهانشان گذاشته وآهسته ازکنارت می گذرند

ازلب های متحوش قرن که انتظار مکیدنت را می کشد

کابووس هایی که باکفش های توهرشب به خوابم می ایند...

بایدفراموش کنم

کفش هایت را برداربایدبایستم!

وفکرکنم

"زنگ ها برای چه به صدا درآمدند"

سحرالوندی

به کوچه برو

بگذار سرما بخزد لای لباسهایت.....

دستهایت را بگشای

کلاغ های بالای کاج

لانه کنند میان گشایش انگشت هایت

ارامشی که در هیچ گشایشی نخواهی یافت

بادی که گریبانت را گرفته دراین اتاق نخواهدوزید

باید گریخت ازمرگی که چون طاعون روح تورابه سردابه کشانده...

.

.

.

سیگارت را روشن کن

به کوچه برو

بگذارسرما بخزد لای لباسهایت....

سحرالوندی

فاجعه


توی گرمابه جای اصلاح است

خون به خون رگ به رگ به نسل امیر

سالها خلاصه می کردند

زخمی زمین نشسته به تیر


به نقاب کلاه پهلوی ات

سایه را نگه نخواهی داشت

از درخت وتبر و مرد کهن

کودکی نهال نو می کاشت


پنجه ی برگ های پاییزی

خوش به جان خاک افتادند

عده ای رو به آسمان به دعا

عده ای سینه چاک افتادند


زیر بار تن زمستان ها

نیمه های آذر افتاد و

مثل کوه آتشین جگری

به سکوت اگرچه تن داد و


با همه دردهای کهنه ی خود

تو مقلد غروب دیوثی

کفن شاه رفته هنوز تر است

دست های که را تو می بوسی؟


از خیابان چه انتظاری بود

خانقاه خماری و خون بود

پر کن از نفس سرنگت را

خسرو شب نشین هامون بود


از خیابان چه انتظاری بود

که کنارتان قدم بشوم

به سکوتتان اضافه و بعد

با گلوله گرچه کم بشوم


من غرور اجازه ام داده

پشت فقر امتیاز را بکنم

از لج آدم و سیب و زنش

بغض باشم ، پیاز را بکنم


فحش می شوم به تمام تنت

بعد ازاین به خوا...به خوا...به خواری ها

سرنوشت ما همیشه مثل اسیر

بسته شد بگا ...بگا...بگاری ها


فاجعه اتفاق می افتد

مثل سرما خوردگی کاپشن ها

مثل بی دفاعی مردم

مثل بمب در میان ژاپن ها


فاجعه خود جهیزیه است

بخت دختران پایین شهر

بعد هشت سال جنگ و بدبختی

جام شوکران به دست ....


فاجعه یعنی فهم تو از دین

خاطرات مجید توی اوین

گیر کردن عبای آقا ها

لا به لای درب های لیموزین


فاجعه خود خود توبه

توی شعرهای عسجدی است

قبل اکران جمعی پرده

فاجعه سکس های مقعدی است


بعد ازین تن درخت شهید

دسته ی تبر نخواهد شد

در دفاع از حقوق خانم ها

بچه ای پسر نخواهد شد


من غرور اجازه ام داده

زخمی زمین نشسته شوم

بچکان 18 تیر وسوسه را

بچکان به نام نون و قلم



ساسان رادفر


آوای غمگینیست

ازین شهربرخواسته....

اندیشه هایی که از پل پرت می شوندو

 ریسمان عدالت گریبانشان را می نوازد...

آوای غریبیست..

ازین شهربرخواسته

زنی که هرشب هوای آزادی را در رگ هایش تزریق می کنندواو هرشب بااشک میمیردو میمیردومیمیردو....

صبح نبضش با آهنگ خون تو میزند

زنی که تنش را تبعیدکرده به سلول های تنت...

آوای غمگینیست برخواسته ازین شهر

باورنمیکنم....

بت هایی راکه خود با دست های خود شکستند

بنا کردند وبه طواف رفتند

دوباره کعبه ای و

خدایی ازنو....

خدایی بادست های سترگ

 خدایی که پیچیده در عبای ابریشم

خدایی ازجنس من از جنس تو....

افسوس...

افسوس که خنیاگری بیش نبود

اوراکه ستودیمو بردست های امینش عشق را به امانت گذاشتیم.....

سحرالوندی