سودا
آری از چهار طرف چشم به راهت شده ام چه کنم؟ چاره ندارم چو دچارت باشم
رد پایت دم در مانده و من در غربت غرق کابوس غم بوق قطارت باشم
دور شد چشم خمارت بدنم درد گرفت دوست دارم که کمی دار و ندارت باشم
خسته ام خواب و خیالت چه خرابم کرده خواستم خورده و نا خورده خمارت باشم
روسری از سر گیسوی چلیپایت کش سر به سودا دارم تا سر دارت باشم
ساسان رادفر