سودا
بازگردی تو اگر باز بهارت باشم نیستم نیست تر از آنکه نگارت باشم
آری از چهار طرف چشم به راهت شده ام چه کنم؟ چاره ندارم چو دچارت باشم
رد پایت دم در مانده و من در غربت غرق کابوس غم بوق قطارت باشم
دور شد چشم خمارت بدنم درد گرفت دوست دارم که کمی دار و ندارت باشم
خسته ام خواب و خیالت چه خرابم کرده خواستم خورده و نا خورده خمارت باشم
روسری از سر گیسوی چلیپایت کش سر به سودا دارم تا سر دارت باشم
ساسان رادفر
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 20:15 توسط سارمان
|