همکاری بنده و حضرت حافظ

عنوان:بوی گندم


گوهرش از صدف کون و مکان بیرون بود

طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

فیض روح القدس این بود که این فاحشه را

دیگران هم بکنند چون که مسیحا می کرد


از کران تا بکران هرزه زنان بسیارند

از ازل تا به ابد شهوت درویشانست

خسروان قبله ی حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشانست


زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

تا گلو از تب فریاد شما ها خالیست

در به گا رفتن ما بر دگران شکی نیست

که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست


من ازاین شعر....ازاین شعر چه می خواهم زن؟

آلت اندر کف این قافله بیماری و درد

غیرتم کشت که محبوب جهانی اما

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


تو و این خاور منحوس میان بدنت

بی پناهی بکند برده ی بازار تو را

تو اگر نیکی اگر بد ، چه فرقی دارد؟

هرکسی  می درود عاقبت کار تو را


تو به نون تن خود نان شب آوردی و او

به الفبای تنش غائله ی سرد زِنا

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

کمر کوه کمست از کمر مور اینجا


وقت چاپیدن و گاییدن قشر ضعفا

مزرع سرخ فلک دیدم و داس مه نو

جاودان باد در این خاک صدای مردی

(بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو)


ساسان رادفر