هوالمحبوب
رقص
همین امشب برای پیری پروانه میرقصم
به یاد مرگ خیس و کال خود رندانه میرقصم
به یاد استخوان پوک و نمدارم که خو کرده
به موج مورمورگنگ موریانه میرقصم
دلم در کفشهای کودکی بی کفش جا مانده
به یاد پنجه های خونیش تا خانه میرقصم
اگر اتش شوم امشب به شوق هر چه لیلایی
دوباره در سکوت چشم یک دیوانه میرقصم
صدای دف از ان سو میچکد ایا
خدا فهمیده من بابالهای شانه میرقصم؟
دوباره نیچه از رگهای زرتشت ایه میخواند
خدا مردست در تکرار این افسانه میرقصم
کسی دارد نمیاد کسی همرنگ بیرنگی
که من همدوش شعر وشیون و پیمانه میرقصم
زنی اینجا شکست و کودکی هویتش گم شد
به پاس هر چه نامرد است من مردانه میرقصم
ایمان صفایی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 14:30 توسط سارمان
|