هوالمحبوب
شب بود ماه زیر قدمهای ابر بود
اندام زن رها شده در خاک قبر بود
و بعد از ان تمیز نکردیم کافه را
بشقابهای سوپ و غذای اضافه را
دستت هنوز بازوی مرا گرفته بود
وقتی که روی میز کشیدم ملافه را
یادت هنوز روی صندلیت شانه میزند
ان گیسوان قهوه ای بافه بافه را
و یکنفر که امد و با تو قدم زنان
در ابر جا گذاشت دو چشم کلافه را
تو رفته ای که باز نگردی بریز دور
این حرف های بی سر و پای خرافه را
اینجا اجاق فقط برای تو روشن است
تنها برای توست که درهای کافه را...
ایمان صفایی
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 17:22 توسط سارمان
|