هوالمحبوب

شب بود ماه زیر قدمهای ابر بود

اندام زن رها شده در خاک قبر بود

و بعد از ان تمیز نکردیم کافه را

بشقابهای سوپ و غذای اضافه را

دستت هنوز بازوی مرا گرفته بود

وقتی که روی میز کشیدم ملافه را

یادت هنوز روی صندلیت شانه میزند

ان گیسوان قهوه ای بافه بافه را

و یکنفر که امد و با تو قدم زنان

در ابر جا گذاشت دو چشم کلافه را

تو رفته ای که باز نگردی بریز دور

این حرف های بی سر و پای خرافه را

اینجا اجاق فقط برای تو روشن است

تنها برای توست که درهای کافه را...

                                       ایمان صفایی