وناگهان عشق

طلوع زنی از انتظار ذهن کسی

و خوب می شود دست دردناک یک شاعر

و خوب یعنی حضور

عطر در حوالی گل

غروب حوالی کوه

نگاه حوالی چشم

دو لب حوالی هم

و هرم نفس زدنت کنار شقیقه ی من

چه زود می گذرد آنچه جاودانه خواهد شد.

#

من از نگفته های تنت هزار شعر نانوشته ام

چه الفتی دارند نگاه ها با روح

که یاس مانوسی است میان چشم تو و نگاه امشب من

من از نبودن تو چه سخت بی درکم

بسان تنفس در خیال یک مرده

بسان سردردی که سومین فصل زمین به خاطرش مانده

و از نبودن تو چقدر میترسم

چنان که دیوانه از کابوس قرص کامل ماه

چنان که زندانی از بوی یک زنجیر

و زنجیر توهم است

و کابوس توهم است

و عشق توهم است

توهمی مزمن

طلوع زنی در انتظار ذهن کسی

 

ساسان رادفر