درد با سرمای خفته در اندام عاصی ام آمیخته

با خیال کسی هم آغوش

در مرداب شب می روم فرو

معصومیت پشت پلک ها می لغزد

امشب تمام کودکی ام در تو میرود به خواب

امشب که بسان آهو در آغوش گرگ افتاده ام...

نفس بکش

نبضم به ساعت نفس هات

نفس بکش

آتش بگیرد تمام تنم

آیدای در ایینه بودن کافیست

این دشنه را از دیس خون بکش

نفس بکش

آتش بگیرم چنان فروغ در گلستان کسی...

آتش بگیرد تمام کناره ها

این پیاده رو امتداد ذهن مغشوش زنیست که تمام سادگی اش را

در یک شب بارانی در بستر وابستگی یک مرد جای گذاشت....

سحر الوندی