بهار
بهار
سرمای سوزان مغز استخوان را می نوردد و دردی جانکاه اعماق وجود را ٬
یادت تمام خاطرم را به صلابه کشیده و روحم را ٬
بهار آن سال را یادت هست ؟
بهار
ابرهای سیاه بر گرده ی زمین سنگینی می کنند چون خواب که بر پلک ها ٬
بهار
توبه ها می شکند٬ پیوندها می گسلد و دل ها به یادی در ناکجای زمان خوشند٬
بهار
سبز٬ سبز٬ حالت تهوع٬ تهوعی غیر قابل کنترل٬
عمریست به سیاهی خو کرده ام به کهنگی به گوشه ای چرک و رختی ژنده
و باز بهار ٬ آه ه ه ه ه ه چقدر دلم هوای پاییز را کرده است.
آرمان صدیقی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 2:49 توسط سارمان
|