و زندگی داشت میرفت که تمام شود

تمام سال های پس ازتو میان دست های مردی مچاله خواهدشد

وتواز عشق سال های وبا با من  می گویی...

راه میروم بر سنگفرش بریده ی این خیابان

ومی کشانم خاطراتم رامگردوباره زنده شوند

کجای این شهربود

کجای این شهربود

ودر تصادف کدام نگاه

ودرکدام ساعت خاموشی...

زندگی داشت می رفت که تمام شود

آیینه شکست...

به دلبستگی ماه با آیینه لذتی نبود

محبوب من از دست های تو مرا گریزی نیست

داری مرا ترک می کنی و خوب می دانی

به حجله ی مرگ می سپاریم

بیزارم ازین عشق

وزهرچه ازتودر من هست

از ریشه های متصل تو به من

از بی وفایی دست های ازهم جدا

ازاین خیابان تنگ هزارساله

و ازاولین دیدار....

شب این شهرآلوده است

به تنهایی حزن انگیزی...

سحر الوندی