آوای غمگینیست

ازین شهربرخواسته....

اندیشه هایی که از پل پرت می شوندو

 ریسمان عدالت گریبانشان را می نوازد...

آوای غریبیست..

ازین شهربرخواسته

زنی که هرشب هوای آزادی را در رگ هایش تزریق می کنندواو هرشب بااشک میمیردو میمیردومیمیردو....

صبح نبضش با آهنگ خون تو میزند

زنی که تنش را تبعیدکرده به سلول های تنت...

آوای غمگینیست برخواسته ازین شهر

باورنمیکنم....

بت هایی راکه خود با دست های خود شکستند

بنا کردند وبه طواف رفتند

دوباره کعبه ای و

خدایی ازنو....

خدایی بادست های سترگ

 خدایی که پیچیده در عبای ابریشم

خدایی ازجنس من از جنس تو....

افسوس...

افسوس که خنیاگری بیش نبود

اوراکه ستودیمو بردست های امینش عشق را به امانت گذاشتیم.....

سحرالوندی