به کوچه برو

بگذار سرما بخزد لای لباسهایت.....

دستهایت را بگشای

کلاغ های بالای کاج

لانه کنند میان گشایش انگشت هایت

ارامشی که در هیچ گشایشی نخواهی یافت

بادی که گریبانت را گرفته دراین اتاق نخواهدوزید

باید گریخت ازمرگی که چون طاعون روح تورابه سردابه کشانده...

.

.

.

سیگارت را روشن کن

به کوچه برو

بگذارسرما بخزد لای لباسهایت....

سحرالوندی