ارتفاع کاج ها مرابه وسوسه ی تلخ تهوع می کشاند

به پچ پچ چشم هایی که درسکوت محو می شوند....

باید فراموش کنم....

دیروز به مخابرات زنگ زدم

بایدتمام خط هایی که ازمن به تو ختم میشوندرامسدودکرد..

.

.

.ازکسالت خیابان بی زارم

کودکی درگوشم فریادمی زند همشهری سلام

بفرماییددموکراسی باطعم تازه ی مردم سالاری!

کلمات قلمبه ای که بااکراه دردهانش می چرخدتاعلاجی باشدبرای هضم گرسنگی اش

ازکسالت خیابان بی زارم

از کرم های بی مصرفی که دردکه ی روزنامه فروشی ذهن مرا می خورند

آدم هایی که انگشت بر دهانشان گذاشته وآهسته ازکنارت می گذرند

ازلب های متحوش قرن که انتظار مکیدنت را می کشد

کابووس هایی که باکفش های توهرشب به خوابم می ایند...

بایدفراموش کنم

کفش هایت را برداربایدبایستم!

وفکرکنم

"زنگ ها برای چه به صدا درآمدند"

سحرالوندی