شهردرکافه میسوخت و
فنجان من داشت طرح زنی درآغوش توترسیم می کرد...
نعش خیابان برآسفالت شب کشیده میشدوشب درغبارگم می شدو
مردی با لبخندی اثیری در بارانی خیسش...
مردی کز زندان سرداخوان گریخته بودوداشت میرفت
تا آستانه ی دلتنگی فروغ...
مردی که داشت تمام می شد...
.
.
.
ماه درمه غرق بودو
شهردرکافه می سوخت و
فنجان من داشت طرح زنی در آغوش تو ترسیم می کرد...
سحرالوندی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 17:27 توسط سارمان
|