زل می زند به اینه وآهی شبیه تو        این زن به دردخودش تکیه می کند

یک عالمه به خودش فحش می دهدو     اندوه مرگ توراگریه میکند

یک شب به سازدلش کوک می شدی   امشب به سازدلت کوک می شود

می خندیومی گریدواحساس می کند    درانتهای دلت متروک می شود

حالا به عشق خودش فکرمیکند    چشمان سردتورااقرارمیکند

تنهاییش به غزل ختم میشدو     بودن کنارتورا اصرارمی کند

دیگرتنش به تنت لمس نمیشود   حتی خیال امدنش لمس نمیشود

آذربه حال خودش بهمن به حال خودش   اینجانبودکسی لمس نمیشود

سحرالوندی