باغ سرد
سگ پاچه خوار نان آور
گرگ و زوزه های درد آور
گله بی حصار و بی چوپان
نئشه از بهار بی باور
شرح بی غروری بهمن
گرگ های عاشق تیر و
کثرت همای بی فیلتر
توی مرداد های دلگیر و
باغبان به باغ خون میداد
تا درختان تبر در آوردند
به برادران قصه قسم
که شغالها سگ زردند
هفتِ گاو فربه می خوردند
هفتِ انگشتهای لاغر را
هفتِ پای زنی که بالا برد
هفته های مرگ شوهر را
باغ سرد از کلاغ پرپر ، پُر
جنگل از خبر تهی ماند و
انقلاب را ساده دزدیدند
از مترسکی که ترساند و
تیشه بر پیانوی فرهاد
چادری که دور شیرین بود
انتهای قصه درد آور
غم این شکست سنگین بود
ای وطن مرا زمین زده اند
نوکرانی که سر در آورده
که تورا به بیوه گی بردند
شوهران کمر در آورده
این بیابان چه عزتی دارد؟
که به این سکوت تن داده
پسرت خمار می سوزد
دختر از نجابت افتاده
ما نه کاوه نه بابک و آرش
نه سیاوش نه رستم زالیم
پوچ و غارتگریم و دریوزه
اگر از زمانه می نالیم
هرچه داده ایم خود کردیم
هرچه کرده ایم خود دادیم
از تن چالهای مشروطه
ته چاه سلطه افتادیم
سگ زرد ، برادر کهنه
من شغال هم وطنم
سگ پاچه خوار نان آور
از گرسنگی که می شکنم
چند پیکی شراب می خورم و
میروم به خاطرات قدیم
بچه گرگی که ما دوتا بودیم
توی باغ سرد عقیم
به خزان بگو که فهمیدیم
به تمام کهنه باور ها
حک بکن به قلب مادر ها
روی قبر بی برادر ها
نه همین سرای می ماند
زیر پای سفلگان هرگز
نه بر این غلاف می زنگد
خنجر نهانمان هرگز